|
|
خورشید می درخشد |
|
|
تاریکی در دل روشنی
اندکی بیش دورم از تو دل من سنگ قبر ی شد از اندوه اندیشه ها ی تهی و اندکی صبر خورشید می درخشد بر سرزمین من |
||
|
2
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:52  توسط وارش |
|
||
|
|
همش کار کار |
|
|
چرا وقت برای زیستن نیست .؟
همش کار کار کار چرا وقت برای جستجو در خود نیست همش فکر فکر فکر برای کار چرا وقت برای دوست داشتن نیست همش کار کار کار بی کار شد دلم همش کار کار کار کار برای نان عشق در آن نیست چون همش کار کار کار هیچ وقتی برای دل نیست چون همش کار کار کار بی کار شددلم آب و نان خرچ و برج، عشق فکر شدن دل بی کار شد خالی شد از عشق و محبت چه فاجعه ای ! بادی تابوتی از طلا برای دل خرید آن هم با کار کار کار
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:43  توسط وارش |
|
||
|
|
قاصدك |
|
|
قاصدك بيدار شد . چرخ در گرد باد زمان چرخ بي باوري زد خبري تازه داشت . من در آلاكلنگ فكر خود قاصدك بودم تاب تاب عباسي خواندم خسته شدم عمو زنجير باف خواندم از زنجير گسستم رها شدم در سرزمين بي باوري من كيستم دراين آسمان آبي كاغذ نشاني كوچه با غهاي زندگي در گرد باد حادثه بي محبتي گم شد و من اكنون همان قاصدك تاب تاب عباسي هستم و در شعر عمو زنجير باف زنجير شدم |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:45  توسط وارش |
|
||
|
|
تمام شدم |
|
|
زندگی فرصت خود ساختن است
ساختن چیست ؟ بند زدن بر شیشه دل؟ بی خیال شدن از جفای زمانه ؟ اشک ریختن بر دل شکسته ؟ یا سنگ شدن بر مزار مرده ای رفته؟ من دراین شعله داغ زندگی سوختم از نور تحمل .. سیلی خوردم از بال پروانه ای که رفت و لگد مال شد احساسم از احساسی که نبود سخت شد بر من...تنگ تر شد روزنه امید ... آسمان قهرکرد از وز وز بال مگس از بلندای کوه پرتاب شدم به صخره بی محبتی اویزان شدم رد پای سوسک بر پله زندگی ام خط انداخت صدای کلاغ بد آوازی بر ریتم زندگیم نواخت من تمام شدم از آغاز سایه ای بر گسل خاطرات زمین هدیه ای از اسمان به هم ریخته ذهن ادمی بودم من تما م شدم از مثلت غریب زندگی روحم آواره شد بر پشت قاصدک بی خیال گم شدم در سلام و جواب روحی بی احساس شکست خنده آینه در نگاه بغض من سری تکان داد از گذشته غبار آلود مشترک آهی بر آورد لعنتی نازل کرد بر قلب فرشته خیال من رها هستم از نگاه اینه ای شکسته و تمام شدم از خستگی مفرط روزگار من می روم که نگاه قاصدک را با مژگان عشق بیابم . داغ دل من ناله امروز شد تو بخوان حديث رفتن من چه آسان است |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 13:14  توسط وارش |
|
||
|
|
مشرق زمين |
|
|
روز رفتن بي صدا ، دوري از يك آشنا از خطوط ِ منقلب بر چهره تاريك ِ من صد صدا بر خاست و ليك!! بي صدا درنهايت گم شدم در زوزه گرگان هرز هر زوزه اي صد نيش بر دلهاي ِ ترس ليك درمقياس ِ زمان مشرق زمين، مشرق تر ازچشمان توست صد حيف!!! خواستن در چشمان ِ تو مشرق تر از مشرق زمين بس كه چشمان ِ تو هم مشرق تر از دلهاي ماست اخم بي حوصله ، كمان كشيد در تير ِ مشرق دلداده گي باز شد مهلت ديدن سر بر آوردم از اين افسردگي من آواز بودن خواندم و پرواز كردم بي دليل بس كه كودك بودم ، كودك شدم دراين زمين |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 16:54  توسط وارش |
|
||
|
|
چشم ها را بايد شست؟ |
|
|
سلام اينم از نوشتهاي من تازه از تنور دراومد
چشم ها را بايد شست طور ديگر بايد ديد چشم هايم را شستم رنگي جز رنگ هميشگي نيست كلاغ بر سر تير برق هنوز تيره است هنوز از سوسك تنفر دارم از دو رويي وحشت دارم چشمها را بايد بست كه ديگر نديد اما حيف عينكساز نون و رزق زن بچه ميدهد به ناچار عينك ميزنم عينك خوشبيني كه چشمهايم را نشويم ببينم كه زمين هست و هوا هست و اسمان هست آسمان سرد و زمين پر ز هوا و همه را بايد شست دو رنگي و ريا و كلك را حيف عينك ساز با زهم شيشه عينك را تاريك ساخت |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:42  توسط وارش |
|
||
|
|
پيشكش |
|
|
از كنار خطوط گلبرگ پاييز صدايت رها شد عاشقانه هاي پاييز را شناختم سوت خواب كشيده شد رنگ!! سرد شد برگ !! رنگ شد صدا غار غار كلاغ بي هويت شد فرشته وجود را يافتم رنگ و سوت و برگ را بي خيال آسمان دل تكيه گاه ناله پاييز چوب حراج به اسمان دل دل با همه ناله هايش پيشكش همه غصه هايش به كلاغ ذاغي پاييز پيشكش |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 14:38  توسط وارش |
|
||
